تبليغاتX
✿✿✿آوای بـدیـع✿✿✿
✿✿✿آوای بـدیـع✿✿✿

سلام من بعد از 11 ماه برگشتم...امیدوارم پست جدیدم مورد قبولتون باشه و تحویلش بگیرید.....

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !
دل به دلم بدین تا براتون تعریف کنم

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و 
برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین
 و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!

زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم


یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید 
هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و 
هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید 
که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه
 برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین
 مزاحم دیگران نشین و....

دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم
 ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب 
این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ،
 اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! ذوستم که اونور
 خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! 
اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، 
دخترتون گناه داره....... دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، 
توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای 
زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! 
حتی بهم آدامس هم نفروخت!

هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه ! چه قدرتمند بود!!

مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!


نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:41 توسط ✿✿✿شيدرخ✿✿✿|

تو فقط بگو در چه حالی؟
مودِت چیه؟ الان حالت روحیت چه جوریه؟ چی دوست داری؟ علامت بزن، ایشون آهنگ مناسب رو برات پخش می‌کنه ،
جالبه كه حتي آهنگهاي ايراني هم داره براي پخش كردن

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 10:51 توسط ✿✿✿شيدرخ✿✿✿|
روزی چهار مرد و یک زن کاتولیک در  باری ، مشغول نوشیدن قهوه بودند.

 یکی از مردها گفت : من پسری دارم که کشیش است. هرجا که میرود مردم او را
"پدر" خطاب میکنند.

مرد دوم گفت : من هم پسری دارم که اسقف است و وقتی جایی میرود مردم به او
میگویند " سرورم"!

مرد سوم گفت " پسر من کاردینال است و وقتی وارد جایی میشود مردم  او را
"عالیجناب" صدا میکنند.

مرد چهارم گفت  : پسر من پاپ است و وقتی جایی میرود او را "قدیس بزرگ"
خطاب میکنند!


زن حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت : من یک دختر دارم. 178 سانت
قدش است ، بسیار خوش هیکل ، سایز سینه هایش 85 است ، دور کمرش 61، دور
باسنش 92 سانت ، با موهای بلوند و چشمهای روشن .

 وقتی وارد جایی میشود همه میگویند : "وای !!  خدای من!!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 18:11 توسط ✿✿✿شيدرخ✿✿✿|

 بالاخره امتاحانام تموم شد.....هورا!!!!!

Daisypath - (NJpm)  این هم مطلب جدید بعد از کلی وقت........


شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

Valentines

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 15:11 توسط ✿✿✿شيدرخ✿✿✿|

نام شخصیت معروف

مقام و شهرت

حرفه و شغل اولیه

آدولف هیتلر

دیکتاتور آلمان

نقاش پوستر

آلبرت انیشتن

فیزیکدان

منشی اداره ثبت

الویس پریسلی

خواننده

راننده کامیون

او هنری

نویسنده

گاوچران

جرالدفورد

رئیس جمهور آمریکا

مانکن لباس مردانه

جوزپه گاریبالدی

انقلابی ایتالیایی

ملوان

جیمی کارتر

رئیس جمهور آمریکا

بادام کار

رونالد ریگان

رئیس جمهور آمریکا

هنرپیشه سینما

شون کانری

هنرپیشه سینما

بنا و راننده کامیون

کلارک گیبل

هنرپیشه سینما

چوب بر

ویلیام فالکنر

نویسنده

نقاش ساختمان

گاندی

رهبر فقید هند

وکیل دادگستری

جرج واشنگتن

اولین رئیس جمهور آمریکا

کشاورز

نادرشاه افشار

موسس سلسله افشاریه

پوستین دوز

یعقوب لیث صفاری

سرسلسله صفاریان

رویگر

امیر اسماعیل سامانی

سرسلسله امرای سامانی

ساربان

آلپتکین

سرسلسله غزنویان

غلام زر خرید

فرخی سیستانی

شاعر مشهور ایران

کارگر کشاورز

پاندیت نهرو

نخست وزیر هند

وکیل دادگستری

موسولینی

دیکتاتور ایتالیا

روزنامه نویس

ساموئل مورس

مخترع آمریکایی

نقاش

جک لندن

نویسنده آمریکایی

کارگر کشتی

آلبر کامو

نویسنده فرانسوی

معلم

ریچارد نیکسون

رئیس جمهور آمریکا

وکیل دادگستری

آبراهام لینکلن

رئیس جمهور آمریکا

هیزم شکن

گی دو موپاسان

نویسنده آلمانی

کارمند دریا داری

چارلز دیکنز

نویسنده انگلیسی

منشی

آناتول فرانس

نویسنده فرانسوی

کتابفروش

مولیر

نویسنده بزرگ فرانسوی

هنرپیشه

هربرت جرج ولز

نویسنده بزرگ انگلیسی

شاگرد بزاز

ارنست همینگوی

نویسنده بزرگ آمریکایی

خبرنگار

ویلیام شکسپیر

نویسنده بزرگ انگلیسی

هنرپیشه سیار

فیدل کاسترو

رئیس جمهور کوبا

دانشجوی حقوق

کاردینال ریشیلو

صدر اعظم معروف فرانسه

کشیش

ناپلئون بناپارت

امپراطور فرانسه

افسر توپخانه

کریم خان زند

موسس سلسله زندیه

تیر انداز سپاه نادر شاه

میرزا تقی خان امیر کبیر

صدر اعظم ناصرالدین شاه

منشی

ژاندارک

شخصیت نیمه مذهبی وقهرمان فرانسوی

چوپان

هانری فورد

کارخانه دار آمریکایی

ساعت ساز

توماس ادیسون

مخترع بزرگ آمریکایی

تلگرافچی

آلفرد نوبل

بنیانگذار جایزه نوبل

کارگر کارخانه

والت دیزنی

مخترع سینمای انیمیشن

راننده آمبولانس

ََ

میکلانژ

نقاش مجسمه ساز ایتالیایی

سنگ تراش

نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 18:32 توسط ✿✿✿شيدرخ✿✿✿|
 امسال چهار تاریخ غیرمعمول را تجربه می کنیم. 1/1/11-1/11/11-11/1/11-11/11/11
و فقط همین نیست. دورقم آخر سال تولد خود- میلادی - را با سنی که امسال خواهید داشت جمع کنید و نتیجه 111 برای همه است. امسال سال پول است. ماه اکتبر امسال 5 یکشنبه، 5 دوشنبه و 5 شنبه خواهد داشت و این اتفاق فقط هر 823 سال رخ می دهد. این سالها به عنوان کیفهای پول شناخته شده اند. ضرب المثلی که اگر شما این ایمیل را به 8 نفراز دوستان خوبتان بفرستید، در چهار روز آینده پولی بدستتان می رسد همانطور که  feng-shui در
  چینی توضیح داده می شود 

. هر کسی که این زنجیره را ادامه ندهد چیزی دریافت نمی کند. این یک معما است. ولی می ارزد که امتحان کنید.موفق باشی

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 19:6 توسط ✿✿✿شيدرخ✿✿✿|

با تمام فقر ، هرگز محبت را گدایی مکن

و با نمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن

*************************************************

 

مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد

*****************************************************

شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم بردار

*******************************************************

وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت باشی و خودش

*******************************************

کشتن گنجشکها ، کرکس ها را ادب نمی کند

****************************************************

فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد


نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 14:35 توسط ✿✿✿شيدرخ✿✿✿|

­­­پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد

 و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟

زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !
پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.

پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم.
من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند

آيا ما هم ميتوانيم چنين خود ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟

 

نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 10:41 توسط ✿✿✿شيدرخ✿✿✿|
مردم اغلب، بی انصاف، بی منطق و خود محورند ولی آنان را ببخش .... اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان باش .... اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند ولی شریف و درستکار باش .... نیکیهای امروزت را فراموش می کنند ولی نیکوکار باش. بهترینهای خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی که هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم! ( کوروش بزرگ)
نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 18:29 توسط سناتور|

همسر آلبرت انیشتین غالبا اصرار داشت که او در هنگام کار باید لباسهای مناسبتری استفاده کند. انشتین همواره میگفت: "چرا باید اینکار را بکنم هر کسی اینجا می داند من که هستم." هنگامی که انیشتین برای شرکت در اولین کنفرانس بزرگ خود شرکت کرد نیز همسرش از او خواست که لباس مناسبتری بپوشد، انشتین گفت: "چرا باید اینکار را بکنم هیچ کسی اینجا مر نمی شناسد."

 

============ ========= ========= ========= =========

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

از آلبرت اینشتین معمولا برای توضیح نظریه عمومی نسبیت سوال میشد و او یکبار اینگونه پاسخ داده بود: " دست خود را بر روی اجاق گاز داغ برای یک دقیقه قرار دهید ، و این عمل مانند یک ساعت یک به نظر می رسد ، حال با یک دختر خوشگل یک ساعت بنشینید ، و این عمل مانند یک دقیقه به نظر می رسد. این نسبیت است.!"

 

============ ========= ========= ========= =========

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

هنگامی که آلبرت انیشتین شاغل در دانشگاه پرینستون بود ، یک روز قرار بود به خانه برود ولی او آدرس خانه اش را فراموش کرده بود. راننده تاکسی او را نمی شناخت. انیشتین از راننده پرسید آیا او می داند خانه اینشتین کجاست. راننده گفت : "چه کسی آدرس اینشتین را نمی داند؟ هر کسی در پرینستون ادرس خانه انشتین را میداند. آیا می خواهید به ملاقات او بروید؟" . اینشتین پاسخ داد :" من اینشتین هستم . من آدرس منزل خود را فراموش کرده ام ، می توانید شما مرا به آنجا ببرید؟ " . راننده او را به خانه اش رساند و از او هیچ کرایه ای نیز نگرفت.

 

============ ========= ========= ========= =========

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

یکبار اینشتین از پرینستون با قطار در سفر بود که مسئول کنترل بلیط به کوپه او آمد. وقتی او به اینشتین رسید ، انیشتین بدنبال بلیط جیب جلیقه اشرا جستجو کرد ولی نتوانست آنرا پیدا کند. سپس در جیب شلوار خود جستجو کرد ولی باز هم بلیط را پیدا نکرد. سپس در کیف خود را نگاه کرد ولی بازهم نتوانست آنرا پیدا کند.بعد از آن او صندلی کنار خودش را جستجو کرد ولی بازهم بلیطش را پیدا نکرد.

مسئول بلیط گفت : دکتر اینشتین ، من می دانم که شما که هستید . همه ما به خوبی شما را میشناسیم و من مطمئن هستم که شما بلیط خریده اید، نگران نباشید. و سپس رفت. در حال خارج شدن متوجه شد که فیزیکدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده و هنوز در حال جستجوست.

مسئول قطار با عجله برگشت و گفت : " دکتر انیشتین ، دکتر انشتین ، نگران نباش ، من می دانم که شما بلیط داشته اید، مسئله ای نیست. شما بلیط نیاز ندارید. من مطمئن هستم که شما یک بلیط خریده اید."

اینشتین به او نگاه کرد و گفت : مرد جوان ، من هم می دانم که چه کسی هستم. چیزی که من نمی دانم این است که من کجا می روم

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

راستی دوستای خوبم از این به بعد به غیر از من و سناتور ترانه هم در ساختن وبلاگ به ما کمک میکنه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 18:51 توسط ✿✿✿شيدرخ✿✿✿|


كد قالب جدید قالب های پیچك